شعر زیر را از پروین اعتصامی مرادی عزیز فرستادند
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی-فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم _ کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست _ پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت _ این اشک دیدهی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است _ این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است _ آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن _ تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود _ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:44  توسط شاید امید
|
نمیدانم چرا زمانی که تقدیر مرا می نوشتند نامم را پر رنگ و یادم را کم رنگ نوشتند
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:47  توسط شاید امید
|
این یک مطلب منسجم برای لذت بردن شما نیست
مجبور نیستید بخونید
این فقط یه نوشته ساده یه لحظه به اصطلاح زندگی
نظر انتقادی هم نذارید
افکارم مغشوش است و صدای اذان در گوشم راهی به جایی می یابد در میان غروب اتوبوسی که بر آن سوارم جسم خسته و پای پر دردم را با خود میخواهد به نزدیک زیستگاهم برساند راستی شب جمعه است از 8 صبح هر کسی را که دیده ام لبخند نثارش کردم و این لبخند همچون نقابی بر روحم تا همین شب جمعه که گفتم کشییده شد راستی اتوبوس هم عالمی دارد نمی دانم چند سال بود که سوار نشده بودم با خودم می گویم یه وقت نیفتم پایین!!کجا بودیم شب جمعه!! آری لبخند زدم و با 173 نفر حرف زدم و علم نداشته ام را تعلیم دادم راستی این اتوبوس چقدر زود رسید حالا نوبت پیاده روی برای خوشان است و صخره نوردی برای من با پای دردناکم ... می دانی صبح به صبح به خودم می گویم پر انرژی باش و هر چه می توانی برای دیگران انجام بده ولی شب که می شود این جنازه متحرک نه انرژی برای خود دارد نه دیگر حس و حالی ... راستی من از شب جمعه متنفرم چون همیشه فکر می کردم شب تعطیلی باید شب خوبی باشد شب تفریح ،گردش، شور و حال و لی نه تا حالا که اینطور نبوده فکر کنم داده های فکریم مشکل داشته است...تنها چیزی که انقباض صورتم را باز می کند لبخند کودکی ست که از کنارم رد می شود خوش بحالش که واقعا لبخند می زند این افکار مغشوش به کجا که نمی رود شنیدی می گویند که هر کس افراد بیشتری را ببیند انتخایب سخت تری دارد من از چشم ها توجه را به خود می خوانم تک و توکی را هم خودم نگاه می کنم اما سریع به یاد می آورم زندگی من مثل دختران!! بر مبنای انتخاب شدن است نه انتخاب کردن ... ولی خوب من تنها هستم بدون همدمی و از این سئوال لجم می گیرد که تو با این همه گزینه چرا تنهایی از مادرم که نگویم دوست دارد زودتر پسرش سر و ... وسط این افکار مبهم موبایلم صدایم می کند بله کارفرمای جدیدم است از اروپا زنگ می زند با این که سعی می کنمبه حرفهایش در این صخره نوردی گوش کنم اما همواره این فکر به سراغ می آید که کوچه بغلی را که می گیری می گوید شبکه اشغال است چطور صدای ما به اروپا می رود در همین افکارم که می گوید یکجا وایسا تکان نخور صدایت را واضح بشنوم!! و من تکان نمی خورم!! به خانه می رسم کتم بر شانه های سنگینی می کند باید صورتم را بشویم شاید این افکار نیز شسته شود و این حرفا را که در موبایلم ثبت کردم را به اینترنت بیاورم...
علی هادی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:20  توسط شاید امید
|
این سئوال این روزا مد شده ما هم گفتیم وبلاگیش کنیم نظر فراموش نشه سئوال میگه که:
فرض کن بهت اجازه می دادن که فقط یه خط ببین فقط یه خط به کسی که دوستش داری بنویسی چی می نوشتی .... بنویس توی نظرات این یه خط رو...
علی هادی
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:37  توسط شاید امید
|
اینطوری شروع شد.
دستش رو دراز کرد طرفم. گفتم : نه، خواهش می کنم ... نمی خوام بیای پیشم. ازت می ترسم.
ولی ... وقتی دستاشو گرفتم از سردیشون بدنم لرزید.
سرما از نوک انگشتاش وارد بدنم شد و من یخ زدم.
اولش بودن باهاش خیلی سخت بود ولی بعد دیگه بهش عادت کردم. آدم به همه چیز عادت می کنه، حتی به تنهایی.
حالا دیگه با هم مثل دو تا دوست صمیمی هستیم. با هم راه می ریم، نفس می کشیم، می خندیم، کتاب می خونیم... خواب می بینیم. حتی وقتی اطرافمون پر از آدمه منو تنهایی باز باهمیم، بی توجه به بقیه با هم حرف می زنیم.
بعضی روزا از دستش خسته می شم و سرش داد می کشم. ازش می خوام که منو بذاره بره.
خوبی تنهایی اینه که هیچ وقت با من قهر نمی کنه حتی وقتی ناراحتش می کنم.
ابر بی باران
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:26  توسط شاید امید
|
یه سری به وبلاگ حامد پور برخورداری از دانشجویان خوب زدم در صفحه اولش مطالب خوبی پیدا کردم با اجازش مطلبش رو اینجا میزارم
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم
تو فقط دست دادی . . .
و من . . .
همه چیز از دست دادم . . .
یا
وصیت کردم بعد مرگم قلبمو اهدا کنن
.
.
اما گفتن اجازه صاحبش لازمه .
.
.
اجازه میدی ؟
یا
ای کاش گذر زمان در دستم بود
تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی می کردم
که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:40  توسط شاید امید
|
داشتم از پنجره رفتنت رو تماشا می کردم ...
قطره های بارون با پنجره خودکشی می کردن...
با خودم می گفتم: گلم باغچه نو پیدا کردی؟
نمی دونم چرا این و که می گفتم ، بارون اونقدر شدید می شد که از پنجره دیگه نمی تونستم ببینمت
قدمهات نمی دونم تند بود یا بارون زیاد بود آخه تصویرت داشت...
حسم می گفت آخرین تصویره ....
بارون به شدت به پنجره می کوبید و بغض آسمون به سر دماوند...
با خودم میگفتم گلم باغچه نو مبارک....
یه دفعه دستای گرم مادرم ارکیده چشمام رو پاک کرد...
با نوک انگشتش پدرم آفتاب رو نشون داد....
تازه فهمیدم بارون...
علی هادی
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:4  توسط شاید امید
|
یه شب اینجوری شد :
انقدر نخوابیدم که صبح شد.
بعضی شبا اینجورین. انقدر بیدار می مونی که شب از رو می ره و صبح میاد.
بعضی شبا یه جور دیگه ست: تو توی خوابی که سیاهی می ره و روشنی میاد.
یه وقتایی خیلی طول می کشه تا صبح بیاد. ولی آخرش میاد.
من ایمان دارم که میاد.
ابر بی باران ( وبلاگ من )
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:3  توسط شاید امید
|
نمی دونم بوی قهوه دیوونم کرده بود یا حرفهای فالگیر
۵ سال پیش بود که فالگیر گفت
گفت موفق میشی گفتم می دونم
گفت پیشرفت سریع داری گفتم می دونم
گفت آهن ربای پولی گفتم می دونم
گفت تحصیلات گفتم می دونم
گفت دوست داری خیلی دوسش داری گفتم همه دارن!!!
گفت ولی ته فنجونته ... توی زندگیته... تا ابد... گفتم نمی دونم
اصلا کیه؟ از کجا معلوم که راست می گی؟
نشونیت رو داد... گفت مطمئن شدی....
۲ سال بعد وقتی قرار شد از هم دور شیم خیالم راحت بود که تا این جا حرف فالگیر درست بوده...
و وقتی ۳ سال بعد دوباره پیدات کردم دیدم ...
دیدم فالگیر یادش رفته بود بگه فال فقط ۲ ماه اعتبار داره....
بازم داره بوی قهوه دیوونم میکنه بدون فالگیر بدون کسی ته فنجونم...
علی هادی
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:12  توسط شاید امید
|
- دوسم داری؟
- نه
- مطمئنی؟! شاید داری خودت خبر نداری. یه دقیقه جیباتو بگرد...
- ای بابا. بیا. این رو گشتم توش هیچی نیست...
- اِ اون یکی جیبت رو بگرد، خوب و با دقت بگرد...
- نه، این تو هم چیزی نیست.
- ای وای! شاید تو کیفت گذاشتی، یادت نیست. تو رو خدا کیفت رو بگرد
- کیفم؟! چی می گی من که اصلاً کیف ندارم.
- هوم... پس من... خداحافظ.
- هی یه دقیقه صبر کن... یه جیب مخفی تو لباسم پیدا کردم. تا حالا ندیده بودمش...
وایسا... اینو هنوز نگشتم... شاید...
و زمانی میرسد که جز رنجاندن یکدیگر کاری در حق هم انجام نمیدهیم. این لحظهای است که نمیدانم چه باید کرد. شاید دوری و شاید هم پیشروی و زمزمه «این نیز بگذرد».
ابر بی باران
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:9  توسط شاید امید
|